مناجات شب جمعه ای با سیدالشهدا علیهالسلام
شـب زیـارتی است و حـرم صـفا دارد دلــم هــوای سـحــرهـای کــربـلا دارد فـدای معـرفـتت، در بهـشت روضۀ تو هــنــوز لات مـحـلــه بُــرو بــیــا دارد به حشر، روزی حُبّت به پاست در قلبش هر آن که خیمۀ این روضه را به پا دارد حسین... زنـدگی من، حسین... یار دلم کجـا بـدون تو این زنـدگی بـهـا دارد؟! بگو به مادرت این سینهزن، زمین خورده بـگـو حـسـاب مـرا از هـمـه سـوا دارد به گـونهام نـم اشکی چکـید و این گریه هر آن چه سِر نهـان است، برمـلا دارد هــزار بـار بـمـیـرم بـه شـوق دیـدارت دوبـاره زنـده شـوم از نو، باز جا دارد اگرچه میل دل نوکـران زیارت توست دلـت تــمــایـلِ دیــدار مــجــتــبـی دارد به جز حرارت جاوید ماتـمت، هر غـم زوال دارد و تــاریــخ انــقـــضــا دارد بهای گریه برایت ز بس گرانقدر است حـبـیب، آرزوی گـریـه بـر تو را دارد عجیب نیست، شب جـمعه، دل پریشانم کـنــار قــتـلـگـهت، مــادرت نــوا دارد هزار و نهصد و پنجاه ضربه یعنی چه؟! نـظـاره بـر بـدنت بِـنت مـرتـضی دارد تن به روی زمین مانده، دیدنش سخت است سر به نیزه، خودش روضهای جدا دارد |